حكيم زجاجى

1257

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

فرومانده يكسر در آن روزگار * نه اسب و سلاح و نه برگ و نه بار ز ناگه سپاه قزل دررسيد * به ناچار سلطان صفى بركشيد قرا نور دين « 1 » شد ز اول درشت * چو سلطان چنان ديد بنمود پشت سوى شهر همدان بيامد به درد * سوى خان قيماز شد شيرمرد دو مير دلاور برفتند شاد * به نزديك سلطان زمين بوسه داد ز نزديك ميران يكى چند مرد * برفتند نزد قزل شه چو گرد بگفتند از كار خسرو برش * كه او را گرفتيم و شد لشكرش قزل‌ارسلان در زمان برنشست * بيامد به تعجيل آن دين‌پرست چو سلطان خبر يافت شد پيش‌تاز * نماندش كه آيد بر سرفراز ورا زود فرمود موقوف كرد * نظر كن در اين گنبد تيزگرد به باغ امين . . . . . . . . . . . . شد ز راه * قزل‌ارسلان خسرو دين‌پناه ز چوب اندر آن باغ بد خانه‌اى * برآورده مانند كاشانه‌اى در آن خانه بر طغرل ارجمند * نهادند زنجير و كردند بند قرا گفت با شاه خورشيدفش * كه او را بكش زود ، يا ميل كش نكرد آن سخن شاه فرزانه گوش * كه از مهر بد در تنش خون به جوش ز جان و ز تن دوست‌تر داشتش * به دست بدانديش نگذاشتش به زريق فرستاد زودش به بند * بدان نامداران بسى داد پند كه دارند نيكش در آن بوم‌وبر * به خدمت ببندند نزدش كمر چو شد مدتى آن دلاور يلان * بگفتند با شه قزل‌ارسلان كه او را در آن قلعه ماندن خطاست * در اين بوم‌وبر نامور پادشاست به سوى النجق فرستش چو گرد * بدانجا توان شاه را بند كرد فرستاد شاهش سوى نخجوان * بماند اندر آن شهر شاه جوان چو در شهر راه خطا مىسپرد * ورا مهترى سوى كهرام برد بر آن قلعه مىبود شاه بلند * ز گردون گردان نبيند گزند قزل‌ارسلان شاه با زيب و فر * چو شد كامران جفت فتح و ظفر

--> ( 1 ) نور الدين قرا صاحب قزوين . راحة الصدور ، ص 338 .